توی اين زندگی ساکت و سرد يه روزی يه دلقکی اومد و رفت مثل يک پرنده غريبه بود از کنار بوم من پر زد و رفت دلقکی که عشق من برای او مثل اون بازيه روی صحنه بود اون منو برای قلبم نمی خواست او دری تازه به روی من گشود دلقکی که با تمام گريه هام و خنده هاش گريه های بی قمش خنده های پر صداش من يه بازيچه شهر عشق او او تمام زندگی با تمام بازی هاش يه بت چينی از او واسه خود ساخته بودم اونجوری که دل می گفت ساخته و پرداخته بودم اما باورم نشد تمومه زندگيمو به پای اون باخته بودم
فکرشوکن يه شب باهم يه گوشه اي تنها باشيم با چارتا ديوار و يه سقف جدا ازاين دنيا باشيم من باشم وتوباشي و يه جفت دلهاي بي قرار فرصت خوب انتقام ازلحظه هاي انتظار فکرشوکن عروسکم به اون شب پرالتهاب چشماتوروي هم بذار امشب به ياد من بخواب فکرشوکن دستاي من روقلب توجون بگيره دل,دل بي قرارتوتوسينه آروم بگيره نه ساعتي باشه که شب سربره وتموم بشه نه هيچ کسي سربرسه ثانيه اي حروم بشه هرگزنديدم به گلي لبخند زيباي تو را هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 18:0 توسط رضا |
| ||||||